تبليغاتX
نیروانا


























نیروانا

سر زد دوباره شعر من . . . تا تو فراموشم شوی

 

 

« بيست سال اول زندگي آدم هر روزش ، اگه خوب باشه

 عشق ميشه و توي دلت ميشينه

اما واي به روزاي تلخش كه عين شلاق مي خوره به روحت و هيچكي هم روش مرهم نميذاره

حالا وقتي از مرز بيست سالگي مي گذري با اين همه روزاي پر از شادي و خبراي خوش و خواسته هايي كه بالاخره برآورده شده، تويي و كبودي ها و درد وحشتناكي كه تمومي نداره

و نميگذاره تو طعم خنده رو بچشي

خنده اي كه شادت كنه

به يادت بياره اين زندگي همونيه كه دنبالش بودي

توي تنت درد مي پيچه و تو به هرچي خوشي و ناخوشي لعنت مي فرستي

از اون به بعد روزاي خوشه كه شلاقو مهمون تنت مي كنه...

 

واقعا راه چاره اي هست؟!!!! »

 

سلام

 

بازم يه كار ناتموم

که البته امیدوارم خیلی زود کاملش کنم.

شعرامم داره مثل روياهام ناتموم ميشه :

 

اينجا نشسته اي ، تلفن زنگ مي خورد

لعنت به هرچه آدمِ بي جا به فكر من

لبخند مي زني! نگرانم ولي چرا؟

.

.

.

]روياي من! از اين شبحِ مست دل بكن![

1391/1/18

 

(البته خواستم  به جاي كلمه ي "اينجا" كلمه ي "پيشم" رو بذارم

گفتم شايد نشينه توي كار!!! نظر شما چيه؟)

 

نوشته شده در شنبه نوزدهم فروردین 1391ساعت 12:10 توسط ستاره قربان پور|

 

سلام

 

فقط خواستم سکوت ۹۱ رو بشکنم دوستای گلم

با بیتی که ناتموم مونده...

 

شب های ترانه های من بی رویاست

 

سهم من و پرسه های شهرم دریاست

 

...

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم فروردین 1391ساعت 10:35 توسط ستاره قربان پور|

سلام

سلام به دوستان عزيزم

خيلي وقت بود ميخواستم اين دلنوشته را براتون بنويسم اما خب نشد. و حالا كه

تقريبا يك ماه بيشتر به91 نمانده است و در آستانه سيزده سالگي نبودنش هستم

 ميخواهم برايتان بنويسم.

چرا كه سيزده سال براي صبور شدن- براي آرام شدن - خيلي زمان كمي است.

 

«پدر! نيستي تا دخترت را بدرقه كني. دختر بزرگت دارد عروس

 مي شود و آن وقت تو كجايي؟؟! جاي خالي ات اين روزها چقدر

 وحشتناك به چشم مي آيد. بودي و شادي مي كردي با همان

 حالت هايي كه من هميشه توي كودكي ام ادايش را در مي آوردم.

تند و تند ميوه و شيريني و كلي وسيله مي خريدي كه :

"واي، براي دختركم چيزي كم نذارم!"

ميوه و شيريني نمي خواهد. خودت بيا. كم شدن تو از اين جمع

بغض ما را مي شكند. چقدر جايت خالي ست. شايد داري به من

نگاه مي كني و لبخند مي زني.

باباي بي معرفت ! حتي دلت نمي آيد به خواب دختركوچولويت

 هم بيايي.

اصلا يك بار آمدي بگويي : "آفرين دختركم، بالاخره دور از روياهاي

روزهاي كودكي خانم مهندس شده اي. تو، دختركوچولويي كه

شيطنتت همه را ذلّه مي كرد."

اگر بودي چقدر دلم قرص بود. مي نشستم باخيال راحت به خودم،

 به تو و به زندگي فكر مي كردم و به اينكه جوانم.

خيلي وقت است كه سنم را فراموش كرده ام. انگار باورم شده

فقط توي شناسنامه ام بيست ساله هستم.

پير بيست سالگي شده ام پدر...................................

تو اگر بودي پشتم گرم بود و دلم قرص. از نگاه چپ و راست ديگران

 دلم نمي لرزيد. مي دانستم تو هستي و كسي جرئت سخني

را هم ندارد. افسوس كه نمي دانم تو را داشتن {پدر داشتن}

چه لذتي دارد...!»

۱۳۹۰/۳/۱۵

 

 

(خيلي سخت است كه توي دفتر پدر ، پشت ميز پدر نشسته باشي و برايش

حرف بزني

و او نيايد

هيچ وقت نيايد كه حرف هايت را بشنود!)

 

 

و مهمان تون ميكنم به اين ترانه:

(من ديگر كودك هشت ساله ات نيستم پدر

باور كن.

اينكه مي بيني آيينه ي پيري توست!)

باور كنم دستامو كم داري؟        تو لحظه هاي خواب وبيداري؟!

اين دلخوشي ها كادوي مرگه    اين مهربوني ها كه تو داري

 

مبهوت رنگ پيرهن سبزت           درهاي خونه بسته تر ميشن

پشت قدم هاي نبود تو               پل هاي جاده خسته تر ميشن

 

بوي بهارو تا خدا بردي                 دنيا رو از روياي ما بردي

حرفت كليد كودكي هامه            افسانه هامو تا كجا بردي؟!

 

حالا زمين بوي جنون ميده           اين خاك، تو تن تو غلتيده

بارون نمي دونه كه پاييزش          با چشماي من عشق باريده

 

باور كنم دستامو كم داري؟           تو لحظه هاي خواب وبيداري؟!

اين دلخوشي ها كادوي مرگه       اين مهربوني ها كه تو داري

 ۱۳۹۰/۱۰/۲۸

روزگار به کامتان عزیزان من

 

نوشته شده در پنجشنبه بیستم بهمن 1390ساعت 9:48 توسط ستاره قربان پور|


آخرين مطالب
» یک درد دل کوتاه ، با شعری ناتمام
» سکوت ۹۱
» باور كنم؟؟؟
» و مرگ نام دیگر من...
» شعر بی شعر
» برای ...
» یادش بخیر
» سلام, همیشه بی سلام من
»
Design By : Pars Skin