نیروانا
سر زد دوباره شعر من . . . تا تو فراموشم شوی
« بيست سال اول زندگي آدم هر روزش ، اگه خوب باشه عشق ميشه و توي دلت ميشينه اما واي به روزاي تلخش كه عين شلاق مي خوره به روحت و هيچكي هم روش مرهم نميذاره حالا وقتي از مرز بيست سالگي مي گذري با اين همه روزاي پر از شادي و خبراي خوش و خواسته هايي كه بالاخره برآورده شده، تويي و كبودي ها و درد وحشتناكي كه تمومي نداره و نميگذاره تو طعم خنده رو بچشي خنده اي كه شادت كنه به يادت بياره اين زندگي همونيه كه دنبالش بودي توي تنت درد مي پيچه و تو به هرچي خوشي و ناخوشي لعنت مي فرستي از اون به بعد روزاي خوشه كه شلاقو مهمون تنت مي كنه... واقعا راه چاره اي هست؟!!!! » سلام بازم يه كار ناتموم که البته امیدوارم خیلی زود کاملش کنم. شعرامم داره مثل روياهام ناتموم ميشه : اينجا نشسته اي ، تلفن زنگ مي خورد لعنت به هرچه آدمِ بي جا به فكر من لبخند مي زني! نگرانم ولي چرا؟ . . . ]روياي من! از اين شبحِ مست دل بكن
